مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

95

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

چون شب يكصد و هفتاد و يكم برآمد گفت : اى ملك جوان‌بخت ، ملك شهرمان با وزير خلوت كرده ، گفت : اى وزير ، با من بگو كه در كار فرزند خود ، قمر الزّمان چون كنم ؟ كه من با تو در ازدواج او مشورت كردم و تو مرا اشارت كردى بر اينكه امر ازدواج با او بگويم . من هم با او گفتم . او با من مخالفت كرد . اكنون هرآنچه صلاح دانى ، با من بازگوى . وزير گفت : اى ملك ، اكنون مرا رأى اينست كه يك سال ديگر صبر كنى و چون خواهى كه پس از يك سال در امر ازدواج با او سخن‌گوئى ، سخن در خلوت مگوى . بلكه بروز حكومت كه همه امرا و وزرا حاضر باشند ، تو او را حاضر كن و برين كار ، دعوتش نماى . كه او از ايشان شرم كرده و در حضور ايشان با تو مخالفت جايز نداند . ملك چون اين سخن بشنيد ، رأى او را بپسنديد و تا يك سال صبر كرد . و هرروز ، قمر الزّمان را حسن و جمال و بهجت و كمال ، افزون ميگشت . تا اينكه سال عمرش نزديك به بيست رسيد و در خوبى و نيكوئيش ، عقول حيران گشتند و بدانسان شد كه شاعر گفته : لبست آن يا گل حمرا رخست آن يا مه تابان * گل آكنده بمرواريد و مه در غاليه پنهان عقيقست آن لب رنگين حرير است آن بر سيمين * عقيقش حقهء لؤلؤ حريرش پردهء سندان بديده عقل را رنج و بعارض رنج را راحت * بغمزه خلق را دُرود ببوسه درد را درمان ذقن چون گوئى از كافور و زلف از مشك چوگانى * ورا از برگ گل وز سيم صافى ساخته ميدان پس از آن ملك شهرمان صبر كرد تا روز عيد سال نو برآمد .